اسدلله لاجوردی امضای نامی پای سبکی از جنایت است که فراتر از قانون و قضا، شوق زندانیکشی و قتلعامگری، اعتیادی برای اثبات تذهیب روح و روانش بود. از اینرو هم بود که توانست فراتر از قانون و قضا، دشنهای و داسی برای دروکردن نسلی از زندانیان در دستان خمینی باشد.
تاکتیک مرگ از درون
اسدالله لاجوردی از همان آغاز صدارت بر زندانها، دنبال پایمال کردن شخصیت انسانی زندانی بود. برایش هم فرقی نداشت که زندانی چه هویت سیاسی و عقیدتی دارد یا ندارد. برای او مهم شکستن زندانی، به ندامت کشاندن، خردکردن شخصیت و تبدیل او به یک عصاره و کالبد بیروح و انگیزه بود که به گذشتهاش کینه بورزد و دنبال انتقام از آن باشد.
لذتجویی از قساوت با پشتوانه ولایت
شخصیت سادیستی مثل اسدالله لاجوردی را تنها در پدیدهشناسی و روانشناسی جنایت میتوان کالبدشکافی کرد تا به نطفهبستن و رشد اندیشه جنایی در وجودشان پی برد. تازه لاجوردی اعتراف کرده بود که دلگرمی و پشتیبانیاش را از خمینی دریافت میکرده است. پدیدههایی مثل خمینی و اسدالله لاجوردی و گیلانی توانستند در بیرون از قانون و حقوق و با تأسی و لذتجویی از روح و روانی جنایتاندیش، هزاران زندانی را در محرومیت از حق وکیل و دادرسی و حقوق و قضا نگهدارند و در دومینوی مرگ، نابود کنند.
مهار بر کفتار هار
پدیده لاجوردی در افراطهای جنایتگری و اختراع انواع شکنجههای هولناک تا جایی پیش رفت که با درز گزارشات متعدد به بیرون زندان و افزایش فشارهای داخلی و بینالمللی بر حاکمیت ولایت فقیه، در تضادها و درگیریهای درونی حاکمیت به موضوع دعوا تبدیل شد. لاجرم اسدالله لاجوردی را پس از نابود کردن دهها هزار زندانی و متلاشی شدن صدها خانواده بهدست او، از کار برکنار کردند. مهار بر کفتار هار زدند تا در لانه ولایت، لاشه و مردار دهندش.
بیشتر بخوانید
کودکان در صف مرگ؛ ۱۸ سالگی، پایان زندگی
اسدالله لاجوردی، تبلوری برآمده از اصل ولایت فقیه
پدیده لاجوردی آنقدر با کلیت نظام ولایت فقیه پیوند خورده است که با وجود مشکلاتی که در سطح داخلی و بینالمللی ایجاد نمود، هرگز نمیتوانند آشکارا انکارش کنند؛ چرا که انکار وی، نفی تمامیت این نظام از دهه ۶۰ به بعد است که او توانست کورههای مرگ و نابودی انسانها را همواره گرم و پررونق نگاه دارد تا خمینی و خامنهای بتوانند بر اریکه سلطنت مطلقه فقیه، مجلسآرای استمرار چپاول و جنایت باشند.
سادیسم حیوانی
بارها اسدالله لاجوردی یک جمله را تکرار میکرد: «آنقدر نسبت به شما کینه دارم که حاضرم خون تکتکتان را بریزم». میگفت: «از زجرکشیدنتان لذت میبرم».
اما سرانجام در اول شهریور۱۳۷۷ گلولههایی که از سلاح قهرمان ملی، علیاکبر اکبری شلیک شد، جلاد خونآشام اوین، اسدالله لاجوردی را در بازار تهران از پا درانداخت. این عملیات درخشان و قهرمانانه مردم ایران و خانوادههای داغدار اعدامشدگان دهه شصت را در موج بینظیر شادی غرقه ساخت و این نوید همگانی را بشارت داد که شکنجهگران و متولیان کشتار و قتلعام حتی اگر در پشت درهای توبهتو و قفلهای آهنجوش مخفی شده باشند، سرانجام از خشم گدازان خلق و فرزندانش گریزی نخواهند داشت.







