داستان ناگفته مجتبی اخگر از قتل عام ۶۷
«من مجتبی اخگر در سال ۶۱ در تهران توسط ارگانهای حکومت دستگیر شدم . مدت۱۰سال در زندانهای اوین و قزلحصار و گوهر دشت محبوس بودم. در جریان قتل عام ۳۰هزار زندانی سیاسی در سال ۶۷ من در زندان گوهردشت بودم. برادرم جواد اخگر که ۱۶سال بیشتر نداشت و هوادار سازمان مجاهدین خلق بود، در سال۶۰ در زندان اوین توسط لاجوردی تیرباران شد.
من درسال ۶۷ درمجموع ۵ بار به راهروی مرگ رفتم که ۳بار آن، مرا پیش هیأت مرگ بردند. در این هیأت ابراهیم رئیسی و نیری و مصطفی پور محمدی و اشراقی و چند نفر دیگر حضور داشتند.
ابراهیم رئیسی حکم اعدام همه زندانیان را امضا میکرد!
هر کسی را پیش این هیأت می بردند باید هر سه نفر رئیسی و نیری و پورمحمدی زیر برگه اعدام را امضاء میکردند. به همین دلیل رئیسی شخصا در قتلعام تمام زندانیان در اوین و گوهردشت دست داشت.
هر ۵باری که به راهروی مرگ رفتم آن چیزی که دیدم این بود که هیأت مرگ عجله زیادی برای کشتار زندانیان داشت. به همین دلیل هر ساعت حدود ۱۰نفر را پیش هیات مرگ میبردند که برای آنها حکم اعدام صادر میشد.
من در راهروی مرگ از زیر چشم بند میدیدم که حمید عباسی و داوود لشکری و ناصریان این گروههای ده نفره را برای اعدام از راهروی مرگ به سمت حسینیه که محل اعدامها بود میبردند. جنایتکارانی مثل محمد مقیسه که اسم مستعارش ناصریان بود. او در آن زمان دادیار ناظر بر زندان گوهردشت بود. همینطور حمید نوری که اسم مستعارش حمید عباسی بود. این فرد الان در سوئد بازداشت شده و قرار است به خاطر قتل عام ۶۷ محاکمه شود. او به همراه ناصریان در بردن زندانیان پیش هیأت مرگ خیلی فعال بودند. ناصریان آن قدر عجله داشت که نمیگذاشت آنهایی که اعدام میشدند یک ربع بالای دار بمانند. او خودش نقل میکرد که به پای زندانیان آویزان میشد تا زودتر جان بدهند تا فرصت برای اعدام تعداد بیشتری زندانی باشد.
اعدام زندانیان بیمار در زمان قتل عام
در اینجا باید از یک زندانی یاد کنم به نام علی حقوردی ممقانی که به سختی شکنجه شده بود.
علی را توی زندان قزلحصار خیلی شکنجه کرده بودند. یکی از بدترین شکنجهها این بود که سر علی را به لبه پنجره سلول کوبیده بودند که دچار لخته خون در مغزش شده و منجر به صرع شدید شده بود. علی را بهرغم این بیماری شدید، جلوی هیأت مرگ بردند. او شجاعانه از هویت و آرمانش دفاع کرد. فردای آن روز علی حق وردی هم جزو اعدام شدگان بود.
آخرین باری که مرا پیش هیأت مرگ بردند، ناصریان (مقیسه) و داوود لشکری معاون امنیتی زندان گوهردشت و بیات رئیس بهداری زندان وارد محل هیئت مرگ شدند.
تمام تلاش ناصریان این بود که حکم اعدام من رو بگیرد. برای همین این جنایتکاران را آورده بود که شهادت بدهند که من دارو از زندان میگرفتم و به زندانیان مریض دیگر میدادم. در آن جا هم متوجه نشدم که هیأت مرگ چه تصمیمی در مورد من گرفته است…. تا اینکه در اواخر شهریورماه سال۶۷ ناصریان خودش به بند۱۳ که ما رو اونجا جمع کرده بودند آمد. او اسم من و ۱۲نفر دیگر را خواند.
اتاق گاز!
ما را از آنجا به طبقه سوم بالای اتاق گاز بردند. بگذارید بگویم که اتاق گاز اتاقی بود که هیچ روزنه هوایی نداشت. پاسداران زندانیان را برای شکنجه به این اتاق میبردند. معمولا بین ۶۰ تا ۷۰نفر را توی این اتاق که ۴*۶ بود میریختند تا زندانیان بر اثر کمبود هوا دچار خفگی شوند و به پاسداران التماس کنند که در را کمی باز کنند.
در آن جا ناصریان(مقیسه) که حمید عباسی و چند پاسدار دیگر همراهیش میکردند به ما گفت که شما را به اینجا آوردیم که حد جاری کنیم! (حد زدن یعنی محکوم شدن زندانی به شلاق از طرف هیئت مرگ!)
بعد به ما گفتند که شما چون در مقابل هیأت مرگ دروغ گفتید هر کدام تان به شلاق محکوم شدید. از صد ضربه شلاق تا ۲۵۰ ضربه متغیر بود. من به ۱۶۰ ضربه شلاق محکوم شدم. دوستم جواد تقوی به ۱۰۰ ضربه.
بدنهای شرحه شرحه شده زیر کابل ناصریان
ابتدا جواد تقوی را روی تخت خواباندند. ناصریان شخصا شروع به زدن کرد. خون از بدن جواد جاری شد. وسط کار شلاق زدن پاسداری زیر گوش ناصریان آمد چیزی گفت. ناصریان کابل را به دست حمید عباسی داد و گفت که ادامه بده تا من برگردم. او هم تا برگشتن ناصریان ادامه داد! خون از پیکر جواد تقوی میچکید. این کار همزمان هم شکنجه ما بود و هم شکنجه جواد که کابل بدنش را پاره پاره کرده بود.
سپس ما را به سلول انفرادی بازگرداندند. شکنجه زندانی دیگری شروع شد و صدای دلخراش ضجه های او ما را بیشتر شکنجه میکرد.
یک هفته بعد نوبت به من رسید! بدنم زیر ضربات ۱۶۰ ضربه کابل خونین و از هم پاشیده شده بود. تا یک ماه امکان خواب و استراحت نداشتم.
بدن چند نفر از دوستانم در اثر این شکنجه دچار عفونتهای شدید شده بود. وقتی از طریق مورس زدن به سلولهای مجاور از میزان شکنجه آنها مطلع شدم، درد و زخم خودم را فراموش کرده بودم!».
مجتبی اخگر وقتی این آخرین کلمات را بر زبان می آورد، بغضی دیرین سینهاش را فشرد. برایش ادامه بازگویی صحنه شکنجه و اعدام میسر نبود. شاید در مجالی دیگر، قسمت دیگری از داستان ناگفته قتل عام را از زبان این شاهد باقی مانده از آن روزهای سیاه بازگو کنیم…
از هموطنان گرامی، تقاضا داریم در صورتی که اطلاعاتی درباره نیروهای سرکوبگر ومراکزسرکوب استان وشهر خود در اختیار دارید، برای آگاهیبخشی و اطلاعرسانی به عموم مردم، این اطلاعات را برای ما ارسال کنید.
ازهمراهی و همکاری شما سپاسگزاریم
ما را در تلگرام سرکوبگران دنبال کنید







