زندان بوشهر یکی از فراموش شدهترین و وحشتناکترین زندانهای ایران است. نویسنده این سطور در دهه ۶۰ یعنی درست در روزهای بعد از قتل عام ۶۷ بیش از یک سال را در این زندان گذرانده بود. تصویری که از آن روزهای سیاه درخاطرم نقش بسته، تصویری مشوش از دست و پا زدن انسان بین مرگ و زندگی است. محیط زندان توسط زندانبانان و توّابان چنان هولناک شده بود که تو آرزوی نفس کشیدن چند ثانیهای از آن دنیای وحشت را داشتی.
امروز درست ۳۶سال بعد وقتی مصاحبه خانم سپیده قلیان را در مورد زندان بوشهر خواندم، همان تصاویر و همان صحنههای سه دهه پیش تکرار شدند. گویی زندان بوشهر جزیرهای جدا مانده از تمام ایران است و باید دست نخورده باقی بماند.
در گزارش زیر خلاصه و چکیده ای از مصاحبه طولانی خانم قلیان را می آوریم تا تصویر موجز از یک کمپ انگیزاسیون قرون وسطایی داشته باشیم؛
زندان بوشهر چگونه جایی است؟
شما در رشته توئیتی که منتشر کردهاید، از جایی «نزدیک آخر دنیا» حرف میزنید. اصلاً تصور میکردید به جایی بروید که برایش چنین تعبیری را بهکار ببرید؟ و اینجا کجاست؟ کجاست که میتواند «نزدیک آخر دنیا» باشد؟
اینطوری بگویم که آره، فکرش را میکردم که ممکن است واقعا یک همچون جایی وجود داشته باشد، چون قبلا زندان عمومی بودم. من هم سپیدار بودم، همچنین قرچک ورامین و تجربهاش را داشتم. میدانستم که خب فضا در زندانهای عمومی چه شکلی است. امکانات خیلی کمتر است.کرامت انسانی خیلی زیر پا له میشود و … همه اینها را میدانستم. و خب قبل از آمدنم به زندان مرکزی بوشهر خیلی پیگیری میکردم که من میخواهم برگردم به استان محل سکونتم اما…
اما اینجا همه چیز متفاوت است. مثلا من توی زندان بوشهر واقعا فکر نمیکردم این همه اتفاقاتی که در آنجا میافتد، در حال حاضر توی زندانهای ایران، حتی بند نسوان هم اتفاق بیفتد. مثلا این که شما حق نداری بدون چادر بروی هواخوری. حق نداری با کسی خصوصی صحبت کنی. این ربطی به زندانیِ سیاسی بودن نداشت. هیچیک از زندانیها حق نداشتند با یک زندانی دیگر صحبت کنند!
در زندان بوشهر صحبت کردن ممنوع است!
شما میتوانید به عنوان یک شخص با فرد دیگری صحبت کنید اما غیرخصوصی. من میتوانم با شما صحبت کنم، اما به محض اینکه (مکالمه) یکذره خصوصی بشود و بخواهم یواشکی یا آرام صحبت کنم، آنوقت بازخواست میشدیم. دوربینها را چک میکردند و بابت این قضیه توبیخمان میکردند.
ببینید، زندانی وقتی وارد زندان میشود، مخصوصا زندانیهای عادی، تمام مأمنهایش را از دست داده است. معمولا خانوادهها طردشان میکنند. عموما شرایط متفاوتی با ما دارند. حالا تصور کنید که در همان زندان هستی، در همان شرایط، اما اجازه نداری حتی با دوستت صحبت کنی. اجازه نداری سر یک سفره با آن آدم غذا بخوری. به تو مرخصی نمیدهند، فقط به خاطر اینکه خارج از وقت مقرر مثلا [ساعت] یک تا دو، رفتهای حمام.
یا اینکه نماز اجباری است. اینکه حین صحبت صدایت را بالا بُردی. یعنی اینها در خصوصیترین مسائل تو، به حدی کنترل [اِعمال] میکنند و به حدی تو را آزار میدهند که روانت به هم میریزد.
خیلیاوقات احساس میکردم که واقعاً آدم همانقدر که به امنیت جانی نیاز دارد، به امنیت روانی هم نیاز دارد. وقتی فکر میکردم با هرکس که بخواهم صحبت کنم، آن شخص ۱۴روز قرنطینه میشود، ترجیح میدادم حرف نزنم. یا اینکه تلفنها را قطع کنند. یک زندانی هیچچیز جز ملاقات و تلفنش ندارد. چه امیدی دارد که با بیرون در ارتباط باشد و صحبت کند؟ همان را هم از او میگیرند.
مثلا ما یکبار در یک کاسه مشترک ماست خورده بودیم که باعث شد یکی از بچهها دوهفته در قرنطینه بماند! فقط، توی یک کاسه مشترک ماست خورده بودیم! شاید خیلی خندهدار به نظر بیاید. اتفاقاتی که آنجا در جریان بود، در جاهای دیگر اصلا در موردش حرف نمیزدند یا توقیفی بههمراه نداشت. من هیچجا چنین نحوه رفتاری را ندیده بودم.
در زندان بوشهر کسی حق اعتراض ندارد
فشارهای جسمی هم زیاد بود. خیلی زیاد بود. مثلاً منِ نوعی، صدایم را میبرم بالا میگویم چرا آب قطع است؟ به هرحال، زندانیام دیگر. رسیدگی نمیکنند. من بهعنوان یک زندانی حق دارم اعتراض کنم. مثلاً شما مسئول اندرزگاه هستی، میآیم سر شما فریاد میزنم که چرا آب وصل نمیشود، همانجا گارد امنیتی میآورند مرا کتک بزنند. بلافاصله مرا به قرنطینه منتقل میکنند. در مدتیکه آنجا بودم، همه اینها اتفاق افتاد.
برای مثال، من در اعتراض به اتفاقاتی که در بند افتاده بود و قطع تلفن، آمدم نشستم دم در اندرزگاه و گفتم: «من بالا نمیروم تا کسی بیاید و رسیدگی کند. من پایم را بالا نمیگذارم توی بند.» نشستم زمین. هیچ کار دیگری نکردم. بعد دیدم رئیس اندرزگاه تماس گرفت و گفت «بیایید ترتیب سپیده قلیان را بدهید». دو مرد آمدند از یگان حفاظت، دستوپایم را گرفتند، آنقدر با مشت و لگد مرا زدند … دستم کوبیده شد توی شیشه و چهارتا بخیه خورد.
خیلی وضعیت بدی بود. تمام مدت احساس میکردم ممکن است اتفاقی بهمراتب بدتر از این برایم بیفتد. یعنی شما تصور کن من زندانیای بودم که به هرحال در رسانهها شناخته شده بودم، کمتر میتوانستند رفتاری را که با بقیه دارند، با من داشته باشند.
من حمایت خانواده را خیلی خیلی زیاد داشتم. با تمام این تفاصیل، تصور کنید که من به خاطر یکبار نشستن دم در اندرزگاه … یعنی واقعا آن تحصن را به خاک و خون کشیدند. بعد محبوبه رضایی که آمد من را از زیر دستوپای آنها نجات دهد، شروع کردند او را هم کتک زدند. تصور کنید برای من که وضعیت این بود، برای بقیه زندانیها وضعیت چهطور است.
زنان و مردان شکنجهگر در زندان بوشهر
شکنجه گران مرد و زن با هم هماهنگ هستند.. برخی موارد هم هست که رئیس اندرزگاه کتک میزند، مامور اندرزگاه کتک میزند. اما خیلی از مواقع که نمیتوانند چیزی را کنترل کنند یا نمیخواهند خودشان باشند و میخواهند بیشتر ایجاد رعب و وحشت کنند و بیشتر بترسانند، از یگان حفاظت آنجا و از مردها استفاده میکنند. مثلا برای دستبند زدن و پابند زدن میآیند بچهها را کتک میزنند و دستبند و پابند میزنند.
حالا برای چی؟ برای اینکه یکنفر گفته من یک قرص زیادتر میخواهم. یادم است آن روز خود من میگفتم که تلفن اگر به خاطر من قطع شده، خواهش میکنم تلفن مرا قطع کنید و من را بیندازید توی قرنطینه. اما تلفن بچهها وصل شود. تنها چیزی که آن روز میخواستم همین بود، هیچ چیز اضافهتری نمیخواستم…
وقتی بدانند صدای تو به عنوان یک آدم ممکن است به بیرون نرسد، خشونتشان عریانتر میشود. شاید بالغ بر ۲۵سال است که در بند نسوان زندان مرکزی بوشهر این اتفاقات در جریان است و همگی به وقتش دست به اعمال خشونت میزنند. یعنی وقتی چهار نفر (زندانی) همزمان اعتراض کنند یا تعداد [معترضان] زیاد شود، بقیه هم نظاممند و به شیوهای مشابه دست به اعمال خشونت میزنند…
یخ زده در گرمای ۶۰درجه زندان بوشهر!
من خودم روز اول توی گرمای مثلا ۶۰درجه بوشهر احساس میکردم توی قطب شمال هستم، اینقدر که فضا سرد و یخ بود، اینقدر که همه چیز یخزده بود … یعنی من با هر کدام از بچهها که میآمدم از نزدیک صحبت کنم که «سلام، چندسالته»، با من صحبت نمیکرد. بعد متوجه شدم صحبت خصوصی و در مورد اطلاعات شخصی ممنوع است و اگر از آن سرپیچی کنی عواقب بدی در انتظارت است. مثلاً مرخصیات لغو میشود، شورای انضباطی برایت تشکیل میشود، به قرنطینه منتقل میشوی، کتک میخوری … اینها کمترینش بود. زنگ میزدند به خانوادهها.
فرض کن تو یک زندانی عادی هستی، خب زندانی عادی شرایط خاصی دارد و ارتباط خاصی با خانوادهاش دارد. همینطوری هم زندانی عادی طرد شده محسوب میشود، حالا فرض کن با همان خانواده تماس میگیرند و میگویند دخترت اینجا اغتشاش کرده است.
خیلی از این خانوادهها معنی و مفهوم «اغتشاش» را نمیدانند و متوجه نیستند دقیقا در چه محیطی اتفاق افتاده است. [در نتیجه] در چنین مواقعی با سرکوبگر، همراه و همدل میشوند و با تمام توان علیه زندانی میایستند. فکر میکنند که در این مورد بهقول روزبه بمانی، «شکنجه اشتباه نیست».
طرد از طرف خانواده ابزار سرکوب در زندان بوشهر
این اواخر، یک خانمی بود که با شوهرش تماس گرفته بودند و گفته بودند او اینجا اغتشاش کرده و به همین خاطر، شوهرش تا چند ماه به ملاقاتش نمیآمد و میگفت «میخواهم طلاقت بدهم». حتی احضاریه طلاق را به داخل بند فرستاد! آنجا، چنین اتفاقاتی در جریان بود؛ زندانیها به قدری افسرده بودند که من در هیچ زندانی با این تصویر سیاه و غمزده مواجه نشده بودم. این اولینبار بود. بدون کوچکترین شادی …
زندان بوشهر و شکنجه جمعی زنان
…میگویند «کرامت انسانی» یک زن باید حفظ بشود اما همان زن را توی صف آمار لُخت میکنند و من تکتک این موارد را با مسئولین در میان گذاشتهام. به دادستان کل آقای منتظری نامه فرستادم. ولی هیچکس پیگیری نکرد.
همه مسائل را شرح دادهام، بهطوری که اصلا نیازی به صحبت با زندانی نیست. به تاریخ دقیق واقعه اشاره کردهام تا بروند [فیلم ضبط شده] دوربین هواخوری را کنترل کنند و ببینند چهطور زندانی را برهنه کردهاند و با آبمعدنی و شیر او را غسل میدهند. خب این در تناقض است با چیزی که اینها دارند میگویند. کرامت انسانی یک زن را با تمام وجود زیرپا له میکنند، جلو دیگران او را برهنه میکنند…
به قدری وحشتناک بود … الان که فکرش را میکنم، خیال میکنم یک کابوس خیلی خیلی وحشتناک دیدهام. اصلا فکرش را نمیکنم اینها توی واقعیت اتفاق افتاده باشد.
در هر اتفاق اینچنینی، همه زندانیها را مجبور میکنند یکجا جمع بشوند و به زندانی که تحت این خشونت است، نگاه کنند و هو بکشند. وگرنه، کارت تلفنشان ضبط میشود و ماهها نمیتوانند تماس بگیرند!
واقعاً زندانیها مشارکت میکنند؟ واکنششان چیست؟
نمیتوانند مشارکت نکنند. نمیشود. من مشارکت نمیکردم، اعتراض هم میکردم. منتهی با هرکس که به من نگاه میکرد یا میگفت «سپیده دارد درست میگوید»، برخورد میشد؛ یا او را به قرنطینه میبردند. یا مرخصیاش لغو میشد، یا با خانوادهاش تماس میگرفتند و یا مانند همان بلایی که سر آن خانم آوردند، او را هم در هواخوری لخت میکردند و با شیر و آبمعدنی غسل میدادند.
تشویق زندانیان به خشونت
مثلاً در آن درگیری که برای ما پیش آمد، رئیس اندرزگاه خودش به بچهها گفت «اگر نروید قلیان را بزنید، همگی توبیخ میشوید». مدیرکل سازمان زندانها هم در جریان است. فیلمها را وارسی کردند و این ماجرا تایید شده که هشتنفر از بچهها آمدند به من حمله کردند. من توی تختم دراز کشیده بودم یا داشتم یک وسیلهای از تختم بیرون میآوردم، یکمرتبه دیدم از پشت سر مرا گرفتند و شروع کردند به کتک زدن من. [تنها] کسیکه حمایت کرد محبوبه رضایی بود، که او را هم گرفتند و کتک زدند. خب، [آنها] هشت نفر بودند و ما یکدفعه غافلگیر شدیم. یکی دونفر از بچهها از ما حمایت کردند.
آن خانمی که از من حمایت کرد را پیش بازپرس پرونده، به او گفته بود «اگر شما هم ببینی که یک جوان را دارند جلوی رویت میکشند و تکهتکه میکنند، همین کار را میکردی». بازپرس در جوابش گفته بود «نه، تو اغتشاش کردی! از زندان برای ما گزارش آمده که تو اغتشاش کردی». خود رئیس اندرزگاه میگفت «اگر از قلیان حمایت کنید، اگر به هر ترتیبی جلوی من بایستید و از دستورهایم سرپیچی کنید، به سرنوشت یکی مثل لیلا دچار میشوید»
لیلا در دوران کرونا در اثر عدم رسیدگی فوت کرده بود.
در همین زمینه
بند زنان بوشهر؛ گزارشی هولناک از شکنجه و تحقیر زنان!
سوءاستفاده جنسی از زنان زندانی در زندان بوشهر
… مورد داشتیم که شخص را میبردند بازداشتگاه نیروی انتظامی یا هرجای دیگر، آنجا سرویس جنسی میداد. وقتی بر میگشت میگفت «خب، آنها خواستند. رئیس اندرزگاه موافقت کرد، خودم هم برای این که پروندهام پیش برود مجبور بودم». اینها را به ما میگفتند.
یا مثلاً موردی برای خانم هم بندم پیش آمد که گفته بود «وضعیت اقتصادی ما در حال حاضر مناسب نیست، بهتر است موافقت کنید که خانوادههایمان لباس بیاورند تحویل بدهند، نه اینکه مجبور باشیم از اینجا تهیه کنیم». فردای آن روز آمدند به او گفتند «یک آقایی هست توی بند مالی که حاضر است با تو صیغه بشود و هزینههای مالی تو را تامین کند». دیگر فکر کنید که با زندانی عادی چه کار میکردند. این تازه برای زندانیان سیاسی بود!
مورد دیگری بود که زندانی واریزی نداشت و در وضعیت اقتصادی نامناسبی بود، رئیس اندرزگاه خودش از بند مالی کسی را پیدا میکرد برای صیغه یکساله، چندماهه و … و اینها میرفتند ملاقات شرعی و یک هزینهای هم بعدا دریافت میکردند.
از ساعت شش صبح تا سه بعد از ظهر که بچهها مجبور بودند با چادر، با مانتو و شلوار و جوراب، آماده باشند. اجازه نداشتند از شش صبح بروند توی تختشان، یا حتی توی اتاقشان بمانند و با همان پوششی که گفتم باید میرفتند در هواخوری مینشستند. تصور کنید در آن گرما چه شرایط وحشتناکی است. خیلی عجیب بود. برای من سوال بود که چرا باید اینطوری باشد؟
وقتی خود زندانی تبدیل به عامل سرکوب می شود
هم قربانی و هم ابزاری برای سرکوب. مثل الان که دیدهای وقتی توی اسنپ مینشینی و روسریات میافتد [راننده] میگوید من را جریمه میکنند روسریات را بگذار، و مجبورند این را به تو بگویند، به یک شکل عریانتر و خشن تر شما این را در زندان میبینی.
از بقیه زندانیها که همبندی تو هستند، خواهران تو هستند و به هرحال تو داری با آنها زندگی میکنی، همدرد تو هستند، شما همهتان تحت یک ستم سیاهی هستید، ما همه تحت این ستم مضاعف هستیم، اما همانها را علیه ما میکنند و این خودش خیلی آزاردهنده است.
زندان بوشهر انسانها را ساکت می کند
وقتی میبینی سر کوچکترین چیز تلفن بچهها قطع میشود. میگویند مثلاً به خاطر سپیده قلیان قطع شده، خب همه زندانیها نسبت به من یک جوری میشوند. میگویند خب ساکت میماندی این اتفاق نمیافتاد. ما هم ۲۰سال است ساکتیم، ۱۰سال است ساکتیم، ما هم هفت سال است ساکتیم. ما میخواهیم با بچههایمان صحبت کنیم. ما بچه داریم آن بیرون. ما خانوادههایمان منتظرمانند. بارها به من گفتهاند اینها را.
من خودم واقعاً میترسیدم توی زندان باشم و بخواهم آن نامه را بدهم بیرون و این جوری رسانهای بشود. خیلی میترسیدم. چون فکر میکردم کشته میشوم. و خب فکر میکردم به خاطر رفتارهایی بوده که اینها انجام داده بودند توی این مدت. بیراه نبود اصلاً. حالا بچهها هم توی یک چنین شرایطی بودند. فقط رسانهای پشتشان نبود، خانوادهای پشتشان نبود.
زنان زندانی عرب قربانی مضاعف
این شکنجههایی که صورت میگیرد همه آگاهانه و سیستماتیک است. اینها خودشان میدانند که زندانهای جنوب کشور میتوانند هر کاری انجام بدهند و صدایی به هیچ جا رسانده نشود. اینها خودشان میدانند اگر زندانی عرب را بکشند هیچ اتفاقی برایشان نمیافتد. زندانی عرب را خیلی راحت تر میتوانند بکشند تا مثلاً من نوعی را. چون او تحت ستم مضاعف است.
ما همیشه میگوییم زن خودش تحت ستم است ولی وقتی یک زن عرب باشی، تحت ستم مضاعفی. موضوع ما هم دقیقاً همین است. وقتی من از زنان عرب گفتهام در کتاب هورالعظیم و قبلتر و بعدتر از آن، من راجع به زنان عرب و شکنجههایی که در زندان سپیدار میشدند، تاکید میکردم روی این قضیه چون به خاطر عرب بودنشان داشتند شکنجه میشدند. چون در خوزستان داشت پاکسازی قومی صورت میگرفت.
ما این را میدیدیم بهعینه. بهخاطر همین هم نمیگذاشتند من برگردم به خوزستان. وگرنه قبل از این که بفرستندم به بوشهر، نماینده دادستان به من گفت، گفت من میفرستمت یک جایی که گوشت زنگ بخورد، که التماس کنی میخواهم برگردم اوین.
وقتی خودشان این را میگویند، یعنی خودشان میدانند در این زندان چه خبر است و چه اتفاقی میافتد. همه اینها با آگاهی صورت میگیرد. همه اینها برای ایجاد رعب و وحشت است، برای ساکت کردن صدای اعتراض ماست. همهشان، همه در جریان هستند. حالا یک وقتهایی میبینید خیلی خیلی رسانهای میشود، میآیند موجسواریشان را میکنند و میگویند نه ما میخواهیم رسیدگی کنیم و ما رسیدگی میکنیم و … وگرنه خودشان میدانند چه اتفاقی دارد توی زندانهایشان میافتد.







