احمد توکلی یکی از مهرههایی است که از روزهای آغازین این حکومت فاسد و دیکتاتور تماما در خدمت آن بوده و پرونده ای بسیار سنگین و قطور در سرکوب مردم و جوانان دارد.
احمد توکلی کیست؟
احمد توکلی از دهه ۶۰ به ترتیب رئیس شهربانی، رییس کمیته انقلاب اسلامی، دادیار و دادستان انقلاب بهشهر بود. در زمان مسئولیت او بهشهر به خاطر اجرای بی رحمانه حکم قصاص و قطعدست معروف شده بود.
احمد توکلی، نماینده سابق مجلس، وزیر کار و امور اجتماعی و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، در سن ۷۴ سالگی بر اثر بیماری مُرد.
او که در دهههای گذشته در ساختار قدرت حضور داشت، به گفته شاهدان عینی، در سال ۱۳۶۰ در زندان اوین، با زدن تیر خلاص به زندانیان سیاسی، وفاداری خود به خمینی ملعون را به اثبات رساند.
این بخش تاریکی از تاریخ سرکوب و اعدامهای گسترده در زندان اوین است که لکه ننگی بر سابقه سیاسی او باقی گذاشت.
توکلی که دکترای اقتصاد خود را از دانشگاه ناتینگهام انگلستان دریافت کرده بود، در کنار فعالیتهای سیاسیاش، در خاطره نسلهای معترض به نقشی جنایتکارانه نیز شناخته میشود.
احمد توکلی ابتدا رئیس شهربانی ، رئیس کمیته انقلاب، دادیار و دادستان انقلاب بهشهر بود. جنایت های او در نقش دادستان در بهشهر یکی از ابعاد پنهان جنایتهای اوست.
او بعدها در کابینه میرحسین موسوی وزیر کار و سخنگوی دولت بود و بعد استعفا داد.
آن چه در زیر می آید خاطراتی از جنایت های او در مشهد است که توسط یکی از همراهان وی نقل شده است.
در همین زمینه
کارنامه سراسر فساد و جنایت محمدباقر قالیباف را بخوانید
خاطره ای تکان دهنده از قول یکی از همکاران این جنایتکار
مردم و جوانان باید این جنایتکار را بشناسند: این فرد در مقام دادستان انقلاب در بهشهر تعداد بسیاری از جوانان را اغلب به اتهام داشتن کتاب یا روزنامه، به طرز فجیعی اعدام کرد.
«وقتی آوازه سیف الاسلام بودن احمد توکلی به مشهد رسید، از او خواستند تا برای محاکمه ۶۰ جوان بین ۱۶ تا ۲۰ سال به زندان معروف مشهد برود. این جانی که در جریان محاکمات فوری و چند ساعته با فریاد نمیگذاشت متهم حرف بزند، به مشهد رسید و زیر برگهها را امضا کرد تا فردا سحر اعدام شوند.
او زندانیان ۱۶ تا ۳۰ ساله از هواداران گروههای سیاسی مختلف را فقط از پنجره دفتر رئیس زندان به هنگام هواخوری دیده بود. یکی از روحانیون جوانی که همیشه با او بود وقتی این داستان را در ساری برای من و «دکتر ص» تعریف میکرد، من اشک میریختم.
میگفت: زندانیان را برای هواخوری به حیاط زندان آوردند، آنها با دیدن برادران مسلح که قبلاً روی دیوارها مستقر شده بودند، حس کردند که حادثه شومی در انتظار آنان است.
آنان که جوانتر و ترسوتر بودند پشت شجاعترها پنهان میشدند که یکباره توکلی فرمان آتش داد! جوانهای بیچاره به اینور و آنور فرار میکردند، نهایتا مثل صبرا و شتیلا قتل عام شدند.
«حجت الاسلام ر» از اهالی بهشهر که حالا بدون لباس روحانیت در دانشگاه هم تدریس میکند میگفت، به یکباره تنم لرزید! یاد عاشورای کربلا افتادم… در حالیکه اجساد در وسط حیاط زندان تلنبار شده و بعضاً هنوز تکان میخوردند، به دعوت توکلی برای صرف صبحانه به اتاق و دفتری که یک در به حیاط زندان داشت رفتیم.
ساعت ۱۰ صبح بود، آفتاب باعث شده بود که برخی از اجساد متورم شوند، هنوز داخل آن دفتر بودیم، ناگهان کسی درب مشرف به حیاط زندان را به آرامی زد! به هم نگاه کردیم و یک نفر با اسلحه به جلو رفت و در را باز کرد! یکی از آن جوانان بود، غرق در خون، گریه کنان و با التماس گفت: کمی آب به من بدهید. به توکلی نگاه کردیم!
شاید آن جوان فکر میکرد با پیش کشیدن درخواست آب، ما به یاد تشنه لبان کربلا او را به جوانیاش میبخشیم. توکلی با صدای بلند گفت: «چرا انقلابی عمل نکردید»؟!
«آقای ر» در حالیکه لبهایش میلرزید ادامه داد: یکی از ما احمقها اسلحهاش را برداشت و به جلوی در رفت و سلاحش را بطرف آن جوان نگون بخت گرفت و تمام خشابش را روی او خالی کرد…! و با وجدان آسوده برای صرف چای دیگر به کنار توکلی نشست.
روحانی راوی ادامه داد: از مردم خجالت میکشم! از آن زمان به بهشهر بازگشتم و تمایلی به پوشیدن لباس روحانیت ندارم!!







